یاد داری که شبی با بیقراری آمدم
سر به زیر انداخته، با شرمساری آمدم
ساده و با چشم چون ابر بهاری آمدم
گونههای سرخ بهر خواستگاری آمدم
یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود
یاد داری لحظه شوق رسولالله را
تا نشانم داد آن شب، قرص روی ماه را؟
میشنیدی ضربه قلب ولیالله را
آمدی و من به دست باد دادم آه را
یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود
یاد داری سادگی زندگی با یکدگر؟
روز میلاد حسن مادر شدی و من پدر
با حسین آرام شد دنیای ما از هر نظر
داد حق بر من دو تا دختر دو زهرای دگر
یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود
یاد داری تا پیمبر بود نه غم داشتیم
نه سر موی سفید و نه قد خم داشتیم؟
بر تمام دردهای با عشق مرهم داشتیم
صورتی چون گل، نفسهای منظم داشتیم
یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود
یاد داری بر حسن قرآن که میآموختی
همزمان بهر حسینت پیرهن میدوختی؟
آتشی در جان من با آه خود افروختی
لیک خود در شعلههای آتشِ در سوختی
یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود
